دیروز عصر که رفتم دنبال شادان دیدم نازنین جون زودتر از شادان اومد بیرون و صدام گرد خانوم.... میشه لطفا تشریف بیارید؟ رفتم جلو دیدم یه پرونده نارنجی رنگ زیر بغلشه و بهم گفت : میخواهیم پرونده شادان و بزنیم زیر بغلتون برید. تعجب 

زدم زیر خنده و گفتم باشه بدید ببرم. گفت این زونکن حاوی کارهاییه که شادان جون طی ای سه ماهه پاییز انجام داده دفتر لوحه نویسیش رو هم براتون گذاشتیم تا شما از پیشرفت خانومی مطلع بشید. در ضمن میخواستم در مورد نقاشی شادان جون باهاتون صحبت کنم.

با ذوق گفتم دیدید چقدر پیشرفت کرده ؟ گفت من خیلی ناراحت شدم نقاشی شادانو دیدم اون از هانا کپی برداری کرده و ما اصلا اینو نمیخواهیم. گفتم ولی از موقعی که شادان با هانا میگرده نقاشیش و حتی انگیزه اش برای نقاشی بیشتر شده. جوابمو داد که این خلاقیت و قدرت تصور شادان رو پایین میاره و بهیچ وجه کمک کننده نیست. منهم به شادان گفتم کار درستی نکرده در ضمن روز تعطیل روز خاطره سازی با پدر و مادره و بهتره که زمان کودک با اونها سپری بشه. سبز ( قبول دارم  این صحبتهای نازنین جون مثل جواب دادن درسهای حفظی سر جلسه امتحان میمونه )

    ناگفته نماند که نازنین جون لیسانس نقاشی از دانشگاه تهرانه و دوره های روانشناسی در ارتباط با نقاشی کودکان رو هم گذرونده و در مورد نقاشی میشه به نظرش توجه کرد ولی از نظر روانشناسی کودک و خانواده ( این نظر شخصی منه ) چون نازنین ازدواج نکرده و فرزندی نداره نمیتونه احساس داشتن فرزند و ارتباطات اونها با والدین رو با گوشت و پوستش درک کنه و برداشت من اینه که داره یکسری چیزهای کلاسیک که خونده یا گذرونده رو داره به ما تحویل میده .یولمتفکریولمتفکرمتفکر

القصه شادان دیروز عصر خیلی بد اخلاق بود و با یک من عسل هم نمیشد خوردش. رفتیم خونه مامان نازی اصلا محل نذاشت و همش قیافه و ژست گرفت و زیر میز رفت و هر چی مامان نازی قربون صدقه اش رفت تحویل نگرفت جوری که آرش داغ کرد و بهش گفت تا زمانی که یادت نیاد با بزرگترا چجوری رفتار میکردی از خیلی امتیازات محروم میشی. حتی با شنیدن این صحبتها شادان سعی نکرد دل مادربزرگش رو بدست بیاره و نازکنون ادامه داشت.

تا رسیدیم خونه ، خانوم رفت روی تخت من دراز کشید و منتظر شد بریم دنبالش و باهاش صحبت کنیم که این دفعه تیرش به سنگ خورد چون ما خیلی کار داشتیم. شب مامان اینا و شاهین شام میومدن خونمون و کلی کار داشتیم. شادان از ساعت 5 تا 8 شب خوابید و بعدش هم که بیدار شد بنای کج اخلاقی گذاشت جوریکه هر کی نزدیکش میشد اه و اوه میکرد و بوس نمیداد و تا بهش اعتراض میکردی میگفت آخه بوس دوست ندارم.  

موقع خداحافظی هم به شاهین بوس نداد و هر چب بهش گفت دایی جون من دارم میرم سوئدا تابستون میای پیش من با هم بریم اسپانیا ، یه بوس بده. که با جواب منفی شادان روبرو شد اونهم با دلخوری رفت. بعد از رفتن مامان اینا من با شادان کمی بازی کردم و صحبت کردم و چیزی درباره رفتار زشتش نگفتم تا اینکه خواست بخوابه و ازم خواهش کرد براش قصه بگم .

منم داستان اون ماهی کوچولوی طلایی رو گفتم که خیلی دختر خوب و مهربونی بوده و به همه احترام میذاشته و دوستش داشتن. ولی........................................

.................................................................................................................................................

..................................................................................................................................................

و در آخر ازش خواستم در مورد قصه ای که تعریف کردم فکر کنه و بعدش اگر خواست نتیجه اش رو به من بگه. دیدم شادان پشتش رو کرد به من و یه کم ساکت شد بعد برگشت . دیدم صورتش غرق در اشکه و با لب ورچیده گفت : " مامان ببخشید . "  و زد زیر گریه . ازش پرسیدم چی شد؟ جواب داد من کار بدی میکردم قول میدم دیگه از اون کارای ماهی طلایی نکنم. حالا که فکر میکنم میبینم شما درست میگی من هم از این کارا قبلا نمیکردم.

حالا قرار شده من امروز یه دفترچه یا بهتر بگم کتابچه درست کنم و این داستان رو به روایت شادان بنویسم و خودش براش نقاشی بکشه و ببره مهد.       



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()