این روزا ما با شادان و ذهنیاتش درگیریم. دیگه تنها جایی نمیره حتی دستشویی.

اگه بخواد بره از اتاقش چیزی بیاره میگه من نمیدونم کجاست میشه شما هم بیاید؟ یا میگه دسم به پریز دستشویی نمیرسه میشه برام روشن کنید و رفتن و روشن کردن همان و ماندن در دستشویی یا دم در اون همان.

هفته پیش میگم بیا برو حمام . میگه تمیزم میشه شما هم بیای با هم بریم. میگم شادان جون شما یکساله که خودت تنهایی میری حموم میگه آخه دلم براتون تنگ میشه. گفتم مامان جان من تو اتاقم دارم گردگیری و تمیزکاری میکنم و باهات صحبت هم میکنم شما مثل همیشه با عروسکات بازی کن و خودت رو هم بشور.

از من اصرار و از خانوم انکار آخرش هم زد زیر گریه و تازه فهمیدم که چه خبره. ایشون گفتن که من میترسم و همش فکر میکنم یکی پشت سرم ایستاده و منو میترسونه. خمیازه

بهش گفتم مامان جان اینهمه شما تنهایی تو اتاقت بازی میکردی و در رو هم میبستی تا من نشنوم با عروسکات چی میگی . کی میتونه باشه. اینهمه من تنها موندم مامان جان غیر شما و من هیچ کس الان خونمون نیست و هیچکس هم پشت سرمون نایستاده.

کلی باهاش صحبت کردم و آخرش راضی شد بره حمام در حالیکه در باز باشه و مداوم با من صحبت کنه. یه لحظه که صدام ضعیف میشد میدیم دم در حموم ایستاده و میگه چرا صدات ضعیف شد؟ کجا رفتی؟

تصور من بر اینه که شادان جون از اون وروجک نامریی تو اون نمایشه ترسیده و باورش کرده ازهمین رو از دکتر مقدم مهدکودک وقت گرفتم و شنبه پیش به اتفاق آرش رفتیم تا در مورد مشکل تازه صحبت کنیم و راهنمایی بگیریم.

کلی صحبت کردیم و ایشون آخرش این نسخه رو برامون پیچیدن که شما خیلی دخترتون رو با واقعیات و سختیهای زندگی روبرو نکردید و ایشون خیلی حساسه. چرا با واقعیات " بتمن " و " اسپایدر من " روبروش نکردین. بچه باید اینها رو ببینه خشونت رو ببینه در حد زخم شدن دست یا پا و ...اینها رو ببینه و ببینه که زخم خون میاد اولاش یه کمی ناراحت میشه و شاید بدش هم بیاد ولی اگر در کنار شما ببینه و از حمایت شما برخوردار بشه و توضیح بهش بدین که اینها پیش میاد دفعه اول ناراحت میشه نوبت بعدی یه کم کتر تا عادت کنه که تو اون صحنه یکی میفته و صورتش زخمی میشه و عادی از کنارش میگذره. میگفت بزارید با مسایل به صورت قدم به قدم مواجه بشه و آستانه تحملش بالا بره. خودش در آینده ضربه میخوره. ابرو البته دکتر قبول داشت به خاطر شرایط جنگ آستانه تحمل ماها خیلی بالا رفته و بطور مثال داریم شام میخوریم و اخبار نگاه میکنیم و تو اون نشون میده آدما مردن یا سرشون خونین و مالینه و ما همچنان داریم لقمه میجوییم و حالمون اصلا تغییری نمیکنه.   

حالا من  و پدر محترم قراره که اصلا بروش نیاریم که میدونیم میترسه و خودمون رو بزنیم کوچه علی چپ و خودمون زودتر از اینکه شادان صحبتی بکنه پیشقدم میشیم و میگیم میای با هم بریم تو اتاقت فلان چیزو بهم نشون بدی و بهمین بهونه میبریمش تو اتاق و کارش رو انجام میده.

تو این یک هفته با این ترفندها شادان خیلی بهتر شده- تنها دستشویی میره و و به اندازه 2-3 دقیقه ای میره تو اتاقش و کاری رو فوری انجام میده و برمیگرده و خدا بخواد داره کم کم این ذهنیت که کسی پشت سرشه رو داره فراموش میکنه. قلب

راستی شما پیشنهادی ندارید؟  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()