شادان گیر داده بود به مامان نازی که برای روز تولد باباش یه تاج رو که تو شیرینی فروشی دیده بود بخره. از روز جمعه 7 بهمن هر روز چند بار زنگ میزد بهشون که برام خریدی یا نه. رفتی ببینی آقاهه آورده یا نه؟ چه رنگیها مونده بود. بخریا یادت نره.

به زبانی ساده تر مامان نازی رو کلافه کرده بود.

شنبه عصردیدم شادان گوشی تلفن رو قطع کرد و شروع کرد به خندیدن میگم چی شده مامان ؟

میخنده میگه مامان نازی ازم تعریف کرد.

میگم چی گفت؟

شادان : گفت ماشاا..ت باشه شادان جون.تعجب

 ------------------------------------------------------------------------------------

 

   چند شب یش من محو حل جدول بودم و آرش هم با کمی فاصله نشسته بود و داشت صحبت میکرد. شادان هم یه کم اونور تر داشت با عروسکاش مدرسه بازی میکرد و غرق در بازیش بود. من متوجه نمیشدم آرش داره با من صحبت میکنه یا داره بلند بلند با خودش فکر میکنه. همین جور که کنترل تلویزیون دستش بود و د اشت میچرخوند و محو صحبتش بود یهو من چشمم افتاد به صفحه تلویزیون و بیهوا گفتم : چه جالب فکر میکنی این یخچال و از کجا پیدا کردن؟ ( از اون یخچال امریکاییهای عهد بوق بود . مربوط به سریال مناسبتی دهه فجر)  

تا اینو گفتم آرش داغ کرد و گفت : منو باش داشتم تا حالا با کی صحبت میکردم و عصبانی شد و دیگه لام تا کام چیزی نگفت.

دیشب داشتیم شام میخوردیم و من سرم پایین بود و آرش کانال تلویزیون رو عوض کرد که  یهو شادان گفت: زود باش زود باش کانال و عوض کن. الان میپرسه اون یخچاله رو از کجا گیر آوردن؟

و من و آرش در حالیکه با حیرت به شادان نگاه میکردیم غش کرده بودیم از خنده.

باباش بهش گفت : الحق که لقب کلاه قرمزی برازنده ته. هورادلقکهورادلقک



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()