دیروز صبح شادان از پدرش خواهش کرد که ظهر بره دنبالش . از اونجاییکه من هم ساعت 4 وقت دندانپزشکی داشتم از این پیشنهاد استقبال کردم.  آرش  ساعت 13:05 دقیقه به من زنگ زد که به مهد اطلاع بده شادان رو آماده کنن برم دنبالش.

به دفتر مهد که زنگ زدم نازنین جون تلفن رو جواب داد و گفت که شادان هنوز ناهار نخورده الان میفرستمش پایین به پدرش بگین 20 دقیقه دیگه مهد باشه.

دیشب داشتم تو آشپزخونه کار میکردم دیدم شادان میگه مامان یه چیزی بگم ؟متفکرسوالمتفکر

من : بفرمایید.

شادان : ظهر که رفته بودم ناهارخوری با بچه های پنگ ( پنج ) ساله غذا خوردم وقتی سالار ( یکی از بچه های مهر 3 یا همون 5 ساله ها ) میخواست بره بالا به من گفت :  " بزرگتر "  خداحافظ     . من با سالار دوستم  ،همدیگه رو میشناسیم ولی بهم گفت بزرگتر. آخه من کلاس 6 ساله هام دیگه.فرشتهفرشتهفرشته

شادان با گفتن این جمله قند تو دلش آب شده بود و کلی از تکرارش ذوق میکرد. بعد هم یک ترفند زیرکانه زد و گفت : مامان حالا که من بزرگ شدم میشه  " ورود آقایان ممنوع " رو فقط 20 دقیقه شو نگاه کنم.مژه

20 دقیقه گفتن همان و تا پخش آنونس و عکسهای پشت پرده رو ندید DVD  خاموش نشد.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()