نیشگون

چند روز پیش داشتم برای شادان خانوم از خاطرات کودکیم تعریف میکردم و اون هم مثل همیشه مشتاقانه گوش میکرد. یادم افتاد که اون موقع که تازه جنگزده شده بودیم و از خرمشهر اومده بودیم تهران ، یکی از دوستهامون هم که اومده بودن تهران یک روز عصر ما رو دعوت کردن خونشون. اونها هم یک پسر داشتن فکر کنم به نام " کیهان "  که چند ماه از من کوچکتر بود. وقتی رسیدیم اونجا مامانش ، سیرانوش جون گفت برید با هم تو اتاق کیهان بازی کنید . تا از در رفتیم تو اتاق ، چشمتون روز بد نبینه کیهان در و بست  و یهوحمله کرد سمت من و از این پهلو به اون پهلو شروع کرد به زدن من . تا اومدم بدوم برم یه فیتیله پیچ زد و خوردم زمین ، اومدم داد بزنم جلوی دهنمو گرفت و نشست پشتم جوری که نمیتونستم نفس بکشم. یه جوری از دستش خلاص شدم دویدم در رو باز کنم دیدم قفله. مشت زدم به در. مامانش گفت کیهان جان مامان آرومتر. واقعا داشتم نا امید میشدم که مامانش اومد برامون میوه بیاره در زد . تا در باز شد پریدم بیرون و پیش مامانم نشستم. هر چی گفتن برو با کیهان بازی کن نرفتم که نرفتم از ترسم هم چیزی نگفتم چون تهدیدم کرده بود که اگه به کسی چیزی بگی بدتر میزنمت.
شادان تمام مدت گوش کرد و بعد از یه مکث کوچولو گفت : مامان از این نیشگونهایی که منو الان میگیری ، اونموقع بلد نبودی که پسره رو بگیری؟ اگه یه دونه میگرفتی دردش میگرفت و محال بود بیاد سراغت.
نتیجه اخلاقی: خیلی خجالت کشیدم و شرمنده شدم. امیدوارم دختر گلم منو ببخشه ولی این رو هم باید بگم که بعضی وقتها شادان رو اعصابه و نمیدونی از دستش باید سرتو کجا بکوبونی و به مرز جنون میرسونتت. واقعا باید به بچه ها گفت : که از تهدید هیچ کس نترسن و با شهامت هر کی و هر چیزی مجبور به سکوتشون کرده ، واقعیت رو به والدینشون بگن تا تو دردسر نیفتن.
هیچ کس بجز والدین و خویشان درجه یک مثل مادربزرگ ، پدربزرگها دلش برامون نمیسوزه و درد دلمون رو باید فقط و فقط مثل یک دوست به اونها بگیم .

/ 0 نظر / 3 بازدید