آخرین روزهای تابستان

امروز 31 شهریور 1391 و دو روزه که شادان خانوم دومرتبه  شور و شوق پارسالش روبرای رفتن به مدرسه بدست آورده. از دیروز میگفت امروز بخوابم و فردا شب هم بخوابم ، بعدش میرم مدرسه.چشمک

دیروز به مناسبت پایان تعطیلات تابستان ، مامان نازی و شادا ن قرار بود بیان استخر اداره. زنگ زد التماس و درخواست که شما هم بیا. هر چی گفتم من مرخصی ساعتی ندارم . کسر کار میخورم به گوشش نرفت که نرفت و گفت : شما با من هیچوقت استخر نیومدی و  ..... از این حرفها.

اومدم دلیل قانع کننده بیارم گفتم : آخه مامان جان من که مایوندارم. ایشون هم نه گذاشتن و نه برداشتن و گفتن : مامان نازی یه مایو نو داره میگه براتون میاره.

با خودم دومرتبه از اون فکرها کردم که خاطره سازی کن گور بابای اداره. کسی یادش نمیمونه شما چیکار کردی اونی که مهمه بچه ته وخانواده ات، برو .

با اینکه میدونم کسر کار تپل میخورم دل رو زدم به دریا و گفتم باشه میام. من ساعت 2:30 اونجام.

رفتم استخر و چقدر خوب شد رفتم ، خیلی عالی بود توی کل استخر به اون بزرگی 20-25 نفر بیشتر نبودند و چون ساعتی بود که هنوز اداره تعطیل نشده بود خیلی آرامش داشت و خلوت بود. کلی با شادان خانوم شنا کردیم وبا هم آب بازی کردیم و واقعا خاطره سازی کردیم. فرا جون به من گفت که شادان سال دیگه شنا روکامل یاد میگیره خیلی با استعداده ومهمتر از همه اینکه شنا کردن رو دوست داره.

دیروز وقتی داشتیم کفشهامون رو میپوشیدیم که بیایم بیرون برگشتم و شادان روبوسیدم و گفتم مامان خیلی ممنون که بهم اصرار کردی بیام استخر ، خیلی خوش گذشت ، ممنون.ماچمژهماچ

شادان خانوم هم در حالی که گل از گلش شکفت و گفت : خواهش میکنم مامانی و خودش رو لوس کرد و انداخت تو بغلم. فرشته

 امروز شادان ساعت 11 صبح زنگ زده میگه مامانی لحظه شماری میکنم شما بیای دنبالم بریم خونه ، من شب زود بخوابم و فردا برم مدرسه.قلب

 

/ 0 نظر / 5 بازدید