آذر نوشت 1397

وقتی شادان عمیقا ناراحت میشه دیگه نمیشناسیش. دختر شاد و شنگول و پرانرژی ما تبدیل میشه به یه کوه آتشفشان که گدازه هاش اشکهاشه و قطع شدنی نیست.

دایی ابی ( دایی بابا آرش ) بعد از چند ماه مبارزه با بیماری سرطان دیروز صبح  ، 17 آذر 1397 ، بار سفرش رو بست و راهی دنیای بعدی و مسیر جدیدش شد. دیروز من زنگ زدم مدرسه صحبت کردم اجازه دو روزش رو گرفتم تا بریم شهسوار. وقتی دیروز ظهر رفتم دنبالش گفت که خانم کاظمی ( ناظم پایه هفتم ) بهش گفته احتمال زیاد فردا نمیای مدرسه و شادان تمام مدت گیر داد که چرا نمیرم و من به این بسنده کردم که حال دایی خوب نیست و مامانازی رفتن شمال و شاید ما هم بریم ، همین و بس .

شادان کلاس زبان داشت وقتی آوردمش بابا آرش ازم پرسید که بهش گفتی و من هم پاسخم منفی بود . گفتم میریزه به هم.

تکالیف ریاضیش رو خوند و حا کرد و داشت میچرخید اومد کنار دست من نشست . خاله سالومه ( همکار بابا آرش ) برام تکست داده بود داشتم جوابش رو تو اینستا میدادم که گفت بزار من برات بفرستم که ناگهان جیغی زد و فریادی کشید و موبایلو پرت کرد و گفت دایی ابی و زد زیر گریه اونم چه گریه ای با صدای بلند . آرش فکر کرد من چیزی بهش گفتم با بهت گفت چیکار کردی بچه م رو؟ من هم با سردرگمی موبایلرو برداشتم و دیدم خاله بهناز آرش عکسی از دایی ابی گذاشته و نوشته که رهسپار سفر ابدی شدن . دیگه از اون به بعد ما بساطی داشتیم گریه شادان قطع نمیشد و دستاو پاهاش یخ کرد مثل یخ . هر چی گفتیم و کردیم و بغلش کردیم آروم نمیشد. بابا آرش زنگ زد مامانازی. هر چی خواستن با شادان صحبت کنن ، صحبت نکرد نه اینکه نخواد نمیتونست اشک امونش نمیداد . مامانازی گفتم گلابو نبات بهش بدیم فشارش افتاده . پتو دورش پیچیدیم بغلش کردیم اصلا نمیشد که نمیشد. بعد نیم ساعت دومرتبه مامانازی زنگ زدن و ایندفعه بهش گفتیم تو چیزی نگو فقط گوش بده . منم بهشگفتم میتونی به جای گریه هر لحظه که به یادش میفتی براش فاتحه بخونی و صلوات بفرستی یا براش قرآن بخونی با من دو سه باری تو همون گریه فاتحه فرستاد و یه کم شربت گلاب نوشید. دوساعتی ما در پی آروم کردن شادان بودیم تا بچه یه کم آروم شد. صبح که بیدار شد گفت کی میریم شمال من میخوام اونجا باشم کنار مامانازی.

عمو اشکان هم استانبوله و چهارشنبه شب قبل هم شادان یکسری در پی دلتنگی عمو جانش گریه کرد. دیشب با تموم وجود گریه کرد و پا به پاش نشستم و عزاداریش رو دیدم و احساس کردم بعنوان مادر هیچوقت این وجه دخترم رو ندیده بودم که انقدر از لحاظ احساسی ترد و شکننده س . امروز صبح بابا آرش زنگ زد و حالش رو ازم پرسید و نگران حال روحیش بود. روحشون شاد و یادشون گرامی کاش همه آدمها بفهمن و یاد بگیرن که همه مون رفتنی هستیم و تنها یاد و نام نیک به یادگار میمونه .

/ 1 نظر / 18 بازدید
syahbaatr

خودم میدونم نه سر پیازم نه ته پیاز ولی چون یاد خاطره مششابه بچگی خودم افتادم مینویسم براتون.ایشالا که ناراحت نمیشید. اول اینکه اگر بهش خودتون بگید تاثیر بسزایی در برزگ شدن روحیه بچه داره.گرچه بچه شما دیگه بچه نیس. بنظرم به زبان نخوندن و سر کلاس نرفتنش می ارزید. همین دیگه دومشو بعدا اگه گیش اومد میگم :)