هیجان

شادان جون امروز خیلی استرس داشت. متفکر

از ساعت 1 ظهر 5 دقیقه به 5 دقیقه به من زنگ میزد و میگفت مامان بگو چیکار کنم حوصله ام سر نره.متفکر

هر کار که میگفتم انجام بده میگفت نه . یه کار دیگه بگو. نقاشی , خمیر بازی , عروسک بازی , درس انگلیسی دادن , کتاب خوندن , پختن کیک ,که هیچ کاری راضیش نمیکردسوال

قاطی کرذه بودم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید , آخرش گفتم ساعت 4 حاضر باش بریم خونه مامان شلان که خدا رو شکر راضی شد.

رسیدم خونه مامان نازی دیدم حاضر نیست و داره عروسک بازی میکنهتعجب

رفتیم خونه مامان   و با هم  بردیمش پارک نهج البلاغه و دیدیم بچه های دانشگاه واحد تربیت بدنی 1 دارن ( کوچولو بودن و معلوم بود ترم اولین ) و دارن تاب بازی و سرسره بازی میکنند مژه شادان تنها بچه در پارک بود و بیشتر مواقع به جای بازی کردن محو سر و صدا و خنده های اونها میشد. نیم ساعتی بازی کرد و با اومدن بابا آرش برگشتیم خونه تا کارهای فردا رو بکنه.

یه سر رفتیم هایپر می و برگشتیم خونه و شادان رفت حمام و شام خورد و درحضا تمام لخظات یک بند صحبت میکرد.ابرو

قبل از خواب هم در گوشم گفت خیلی هیجان دارم و دوست دارم برم دوستهای مهدم رو ببینم و تو مدرسه بزرگم رو ببینم و بازی کنم.بهش گقتم مدرسه تون کوچیکه ها. گفت مهم نیست مامان , خیلی خوشحالم.فرشته

=================================

پ.نوشت: من هم دو روزیه که استرس دارم و تمام مدت ناراحت اینم که معلم امسالش چجوریه و چجور با هم و مدرسه جدید ارتیاط برقرار میکنند.نگران

برامون دعا کنیدمتفکر

/ 3 نظر / 12 بازدید
مامان پرنیان درنیان

مبارک باشه عزیزم سال تحصیلی جدید نگران هم نباش مطمئنا معلمشون خوب خواهد بود امان از این دلشوره های ما

خاطرات دلنشین ما

اولین روز مدرسه ت مباررررررررررک عسلم.امیدوارم سال تحصیلی سرشار از انرژی ای داشته باشی.[قلب][گل]