برنامه تابستان

یکشنبه که اومدم اداره ایمیل کلاسهای تابستونی اداره رو زده بودند. برای گروه سنی 7-9 سال 3 تا برنامه داشتند که ما ( من و بابا آرش و شادان خانو متفق القول ) تکواندو ، ژیمناستیک و شنا رو انتخاب کردیم و دیروز بردم ثبت نامش کردم . 

یکشنبه بعد از ظهر هم رفتم مهد کودکی که قبلا با مدیرش تلفنی صحبت کرده بودم ( مهد سروشا ) رو با شادان جون دیدم و از دیروز بردمش اونجا. مهدکودکه تازه تاسیسه و چند ماهیی از افتتاحش نمیگذره. دیروزمهد برنامه اردو برای بچه ها داشته و برده بودنشون تئاتر ، ناهار ماکارونی خورده بودند و نقاشی کشیده بودند و خیلی بهش خوش گذشته بود. وقتی رفتم دنبال شادان لپها ش قرمز بود و تا من رو دید گفت که خیلی خوش گذشته. از خانم مدیر پرسیدم چجور بوده شادان. گفتند که ماشاا.. مدیره و حسابی اینجا مدیریت کرده و بلده گلیم خودش و اطرافیانش رو از آب بکشه بیرون. خیالم راحت شد چون فکر میکردم ضربه ای که از معلم کلاس اولش بابت خرد کردن شخصیتش و له شدنش خورده بود باهاشه که دیدم خدا رو شکر با عوض شدن مدرسه اش و معلم خانم و مدیر فهمیده شون داره این قضایا کم رنگ میشه و شادان داره برمی گرده به اعتماد بنفس قبلیش.

قراره یکشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه بره مهد و شنبه و دوشنبه بیاد اردوی اداره.

وقتی رسیدیم خونه شادان کلی ماجرا برام از مهدکودک تعریف کرد و گفت که با علی ، برادر مهسا بازی کرده ، صبحانه و ناهارش رو داده ، مبصر بوده و از بچه ها نگهداری کرده و از ناهارشون تعریف کرد که خوشمزه بوده و با پسر خانوم مدیر ، سروش بازی کرده. 

چون خیلی خسته بودیم همگی خوابیدیم که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم دیدم هوا طوفانیه. مامان نازی زنگ زده بود و بعدش خاله منیژ بود که ازم پرسید نترسیدین که من جواب دادم نه چون ما خواب بودیم. مامانازی انقدر ترسیده بود که نماز آیات خونده بود . شب ساعت 9:20 یه سری رفتیم خونه پریسا عمه رو دیدیم و برای سریال "دونگ یی " ساعت 10 برگشتیم خونه. شادان از اونجاییکه 2 ساعت عصر خوابیده بود تا ساعت 12 بیدار موند و از کباب تابه ای که من برای شام امشب درست کردم نوش جون کرد و بعد خوابید.

امروز با ذوق و شوق رفت مهد ساعت 1:30 دیدم از مهدکودک زنگ زدن به موبایلم ، قلبم هری ریخت پایین. 

دیدم شادان خانومه و میگه چرا پشت میزت نیستی مامان؟ زنگ زدم برنداشتی. 

اولین چیزی که پرسیدم این بود که اتفاقی افتاده؟ جواب داد : نه میشه بهم زنگ بزنید؟

زنگ زدم مهد خانم مدیر گفت که دوست شادان (عسل) که از امروز اومده مهد زنگ زد با مامانش صحبت کرد شادان جون هم هوس کرد به شما زنگ بزنه و گوشی رو داد به شادان.

شادان پرسید مامان کی می آیید دنبالم؟ زود می آیید یا دیر؟ گفتم زود بیام یا دیر؟

گفت : 3:30 یا 3:45 نیای دنبالم ها. چهار رو ربع بیا دنبالم باشه. داره خوش میگذره زود نیا ، باشه؟ 

/ 6 نظر / 47 بازدید
مامان ساینا و سامی از ژاپن

سلام عزیزم همسنه دختر خواهر منی

مامان نازدونه ها

خوشحالم که روزهای تعطیلی تابستون شادان جون به این خوبی پر شد و تا حدودی از نگرانی دراومدی واز مهد رفتناش راضیه[قلب][ماچ]

نازنين مامان اميرعلي

سلام عزيزم من تازه اومدم اينجا و از آشناييتون خوشبختم نميدونم چرا اسم مهد كودك منو به وحشت ميندازه از بس امير علي موقع مهد رفتنش منو عذاب داد راستي اين مهد خوب كجاهست ... من واسه پسر فسقليم دنبال يه مهد خوبم

مامان ساينا و سامى

سلام عزيزم شادان جون همسنه دختر خواهر منه

مامان ساينا و سامى

سلام الان ايرانيم بله سوم دبستان هست

مامان ساينا و سامى

سلام بله ميره 3 دبستان