جشن فارغ المهدها

جشن مهدکودک برای  فارغ المهدها

امسال برای اولین بار ما توی اسفند ماه جشن سال نو نداریم و این بیانگر اینه که بچه هامون مدرسه ای شدن و از دنیای شیرین خردسالی فاصله گرفتن.

ولی با تدبیر مامانهای بعضی بچه ها که در راس اونها سمیرا مامان هانا است ، به ما خبر دادند که روز 10 اسفند 91 با لطف و مرحمت خانوم هدایتی و پرسنل مهربون اونجا مراسمی جهت تشکر از زحمات مربیان مهد برقرار میشه تا هم بچه ها همدیگرو ببینن و هم به بهانه تولد خانوم هدایتی از ایشون سپاسگزاری کنیم.

35-36 تا از والدین از این دعوت استقبال کردن و با آخرین هماهنگی ساعت 10 صبح من و شادان خانوم ( برای بابا آرش توی شرکت کار پیش اومد و مجبور شد بره هر چند شادان اصرار داشت پدر جونش همراهیمون کنه ) رفتیم مهد و دیدیم که قبل از ما مامان شکیبا و علی بهاری نیا هم اومدن و ما نفر سوم بودیم. بعد از ما هستی تیموری و هانا و ... اومدن.

بچه ها که رفتن بازی  و ما هم رفتیم مهر 3 ، کلاسی بود که برای پذیرایی از مادر و پدرها در نظر گرفته بودن  . بچه ها از دیدن همدیگه خیلی خوشحال شده بودن و از اونا خوشحالتر ما مامانا بودیم. نمیدونید ازدیدن دوستای قدیمی چقدر خوشحال بودم مثل این بودکه فامیلهای عزیزی رو بعد ازمدتها دیدم ، ناگفته نمونه که با بعضیشون در تماس تلفنی بودم یا تو کلاسهای مختلف دیده بودمشون ولی باز هم دلتنگشون شده بودم و کلی انرژی گرفتم.

با هم صحبت کردیم و در مورد مدرسه های بچه ها حرف زدیم . رضایتمندی من و کسی که 6 میلیون بابت هزینه مدرسه داده بود تقریبادر یک سطح بود چه بسا من راضی تر بودم برای اینکه من نزدیک 200 هزار تومان داده بودم و احساس غبن و خسران نمی کردم.

از خانم هدایتی بابت زحماتی که کشیده بودند با یک تابلوی زیبا از طرف اولیا تشکر کردیم و در ضمن تولدشون رو هم تبریک گفتیم.

قبل از آش با سالاد میوه خوشمزه ای پذیرایی شدیم و بچه ها اومدن بالا و برامون سرود دسته جمعی اجرا کردن و کلی ما رو سورپرایز کردن. من این دفعه یادم رفت دوربین ببرم و منتظرم تا یکی از مامانا لطف کنهو عکس و فیلم اون روز رو در اختیارم بزاره تا یادگاری داشته باشم.

بعد با آش رشته خوشمزه مثل همیشه و چای و شیرینی پذیرایی شدیم و ساعت 1:30 بابا آرش اومد دنبالمون و برگشتیم خونه. از اونجاییکه بابا آرش عاشق آشه و نتونست بیاد من یه کاسه کوچولو براش کشیدم ببرم که ساراجون گفتن کمه و یه سطل بزرگ در دار رو بهمون دادن که کلی ذوق کردیم و بابا آرش از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید.

به بچه ها نیز علاوه بر آش ناهار ماکارونی داده بودن و خیلی بهشون مزه داده بود.

/ 1 نظر / 5 بازدید
مامان ستاره

[گل][قلب]شادان جون همیشه به جشن و مهمونی عزیزم.خدا رو شکر که حالت هم خوب شد.