درد

میدونم خیلی کم کار شدم و دیر به دیر مطلب میزارم. این به این معنا نیست که چیزی برای نوشتن وجود نداره بلکه گرفتاری و کمبود وقت بیشترین نقش رو ایفا می کنند.
دیشب شادان بغل دستم دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه می کردیم یهو وول وولکش گرفت و با زانوی جفت از روی من رد شد رفت پایین و دومرتبه با نیشخند همون مسیر رو برگشت و یه جورایی دل و دنده ی من رو له کرد . عصبانی شدم و بهش گفتم بلند شو برو پیش بابات دلم درد گرفت. جونور بازی در آورد و همون کار رو تکرار کرد منهم زدم به دستش و بهش اخم کردم . اونهم نامردی نکرد و دستش رو ول کرد خورد روی لب من. عصبانی شدم و زدم روی دستش. رفت سمت باباش و گریه ی با قصد و غرض و آی وای راه انداخت. بعد از ده دقیقه دلم به حالش سوخت و گفتم بیا کنارم دراز بکش و ایشون هم با کلی ناز و ادا اومد. بهش گفتم از دست مامان که ناراحت نیستی؟ ببخشید ولی کار شما خوب نبود زانوی آدم کلی فشار وارد میکنه و دردناکه، این کار اصلا درستی نبود با هیچکس اینکار دیگه انجام نده  .
بدون اینکه نگاهم کنه ، گفت : یه شکارچی به یک شیر ضربه میزنه و مجروحش میکنه بعد از چند ماه میبیندش و میگه سلام آقا شیره. خوبی خدا رو شکر زخمت خوب شده. شیره برمیگرده در جوابش میگه : آره جای زخمش خوب شده ولی دردش هنوز یادمه. منهم دردش رو هیچوقت یادم نمی ره.
از دیشب تا حالا از این جمله فکرم مشغوله. نمیدونم با این بچه های دانای امروزی تکلیف ما چیه و خدا بهمون کمک کنه  بتونیم با حداکثر توانمون باهاشون تعامل داشته باشیم.  
/ 2 نظر / 29 بازدید
مامان نازدونه ها

سال نو رو تبريك ميگم اميد كه روزهاي پيش روتون مملو از سلامتي وآرامش و جيبي پر پول براتون باشه عزيزم[قلب][بوسه][قلب]

سارا کوچولو

سلام . بابا همه گرفتاریم ... هر از چند گاهی وقت بذار بنویس و عکس کوچولو رو بذار بعد ها کلی خاطره می شه .[گل]