عید فطر

اول از همه عیدتون مبارک امیدوارم همیشه شاد باشید و هر روزتون عید باشه.

از پنجشنبه بعد از ظهر به اتفاق مامانازی رفتیم باغ. ماماشلان هم با بابا حسین هم زودتر از ما راه افتادند و رفتند اول برن ملاقات عمو ممد ( بابای خاله پانی ) که بیمارستانن و بعد از اونها ما رفتیم . از اونجاییکه تو ترافیک اتوبان موندیم وساعت ملاقات تموم شد  ما یکراست رفتیم باغ. سر راه مامانازی به مناسبت عید فطر شیرینی خریدند و  با مامان ، خاله سوسن  ، محمد و امیرهژبر همزمان رسیدیم تقریبا. بابا برگشته بودن تهران و مامان پسرها رو نگه داشته بود برای افطار.  ساعت 6 پانی اینها اومدند و  دومرتبه بازی بچه ها شروع شد و بعدهم رضا ( برادر محمد و پسر خاله اینجانب ) با چند تا نون داغ بربری برای افطار رسید. برای افطار به پیشنهاد مامانازی کتلت درست کردند و سبزی تازه از حیاط چیدند و توی بالکن سفره پهن کردیم و همه نشستندو  برای شام شب هم آرش جوجه کباب درست کرد. مایع گوشت کلم پلو که  ناهار روز جمعه بود رو من روز پنجشنبه ظهر آماده کردم و  با خودم بردم. برای شام جمعه هم پانی زحت کشید و گوشت و ماکارونی آورد و همونجا و بابا آرش درست کرد. شب پنجشنبه دومرتبه جمع خانوادگی مثل قدیمها شد یعنی زمان بچگیهامون که خاله ها جمع میشدن و دخترخاله و پسرخاله ها با هم بازی میکردند و بگو و بخند و شادمانی. ظهر جمعه دایی صمد و زیبا  اینها مهمون باغ رضا اینها بودند  و طبق دعوت قبلی رضا بچه ها بعد از آبتنی تو استخر بادی کوچیکه رفتن استخر باغ اونها. آقا کیان رو دیدیم که ماشاا.. بزرگ شده بود و با  با باش رفت تو استخر و دست و  پا میزد و کلی ذوق زده بود. به بچه ها خیلی خوش گذشت و آخر شب جمعه برگشتیم تهران. هرچی گفتند بمونید شنبه برگردید من گفتم نه فردا شادان کلاس تمبک داره و ناهار هم خونه عمه پروانه دعوتیم  ضمن اینکه اتوبان تهران کرج شلوغ میشه و  برگشتن سخت میشه.

آقا کیان

کیان

دیروز ( شنبه ) ظهر هم ناهار خونه عمه رفتیم و آقا نیکان رو دیدیم که بالاخره تو پایان ماه دهم سینه خیز میره و با توجه به بچه هایی که تا حالا دیدیم خیلی آرومتر و ساکتتره. دیشب هم بابا آرش  نشست کار کلاسی شادان خانوم برای کلاس زبانش رو  طراح کرد و رنگ کرد که امروز ببره. اول قرار بود فقط شکلهاش رو بکشه و شادان خانوم رنگ کنه که من گفتم با توجه به اینکه دومرتبه ساعت کاری ادارات شده تا 4 عصر ممکنه زمان کم بیاره و بابا آرش زحمت رنگ آمیزیش رو  هم کشید. صبح که به شادان دادم کلی ذوق کرد ولی تو پرانتز این رو هم بگم که شادان خانوم خودش میخواست درست کنه یکبار هم سعیش رو کرد ولی نتونست اون چیزی که مد نظرش بود رو طراحی کنه و از اونجاییکه یه دونه مقوا بیشتر نمونده بودو به خاطر تعطیلات لوازم تحریریها بسته بودند و فرصت اشتباه نداشتیم  این شد که بابا قبول زحمت کردند .

از فردا کلاس اردوی تابستانی شادان خانوم اینها مجددا شروع میشه و صبح که این موضوع رو فهمید کلی ذوق زده شد و خوشحالی کرد.

راستی از امروز ادارات دومرتبه برگشتن به همون ساعت کاری 8 تا 16  و  هیچ چیزی به اندازه بیدار شدن ساعت 6:30 صبح به آدم فشار نمیاره ، واقعا صبح داشتم آرزو میکردم چی میشد مثل بعضی کشورهای اروپایی ساعت کار ما هم از 9 می بود.

دلتون شاد و لبتون خندون.

/ 1 نظر / 3 بازدید
خاطرات دلنشین ما

تعطیلات خیلی خوبی داشتید خانومی.انشاالله همیشه شادان جون شاد و سرحال باشه.[قلب]